تبليغاتX
...مادرانــــــــــــــــــه

...مادرانــــــــــــــــــه

...دلنوشته هاي من

چند روز گذشته در نبود آقای پدر و برای اینکه دخترک یه وقت بهانه اش رو  نگیره هر روز می رفتیم پارک...

این چند روز باز هم با دنیای بچه ها همپا شدم، دنیای زیبایی که حاضر نیستم ازش بیرون بیام، کاش میشد همیشه با کودکی که تو وجودمون هست زندگی کنیم، اونوقت مطمئنا خیلی از دروغ ها و دو رنگی ها، حساب و کتاب ها و جدال همیشه حاضر بین عقل و احساسات از روابطمون بیرون می رفت ...

 هنوز هم با همین کودک درون رفتار می کنم، اگه یه وقت به نظرت رسید که من تو روابطم بزرگ نشدم بدون کار کار همین کودک درونه... هنوز لایه لایه های حسابگری و دورنگی، سیاست و زیرکی دور این کودک پیچیده نشده، هنوز هر چی تو دلش هست صاف رو زبونش میاد، درست مثل همین دختر بچه 2 ساله ای که جلوش وایستاده، درست مثل همین دختر بچه 2 ثانیه ای قهر می کنه و 2 ثانیه بعد تا اوج عشق می ورزه...

خوشت بیاد یا نیاد هیچ اصراری به بزرگ شدن این کودک درون ندارم!


اما از دوران خوش این بچه ها بگم که این چند روز با تمام وجود لمسش کردم، دیدم که وقتی دخترکم توپ میخواد و برای توپ بازی گریه و زاری می کنه چطور دختر بچه ای که چند سال بزرگ تره  با شتاب  میدوئه و توپ رو براش میاره، دیدم که وقتی پسر بچه ای احساس کرد دخترکم در برابر چندتا بچه دیگه تو بازی بی دفاع مونده، دوید جلو و بینشون قرار گرفت و ازش دفاع کرد، دیدم که بچه ها "بدون دخالت بزرگ ترها" چطور خودشون با خودشون کنار میان و به تفاهم می رسن. دیدم که چطور بچه های بزرگ تر، هر چقدر هم که به ظاهر شر باشن، از کوچکترها پشتیبانی می کنن و مراقبشون هستن و دوستی های چند دقیقه ای رو دیدم که انگار یک عمر دوام داشته...

این همه سادگی و محبت خالصانه و به دور از هر هدفی رو تنها تو دنیای بچه ها میشه پیدا کرد و من این دنیا رو دوست دارم ...


نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط ساناز|

بازم عید داره از راه می رسه، اگرچه رنگ و بوی قدیم رو نداره؛اگرچه از حاجی فیروزم، سالی یه روزم دیگه چندان خبری نیست؛اگرچه بوی زخم تنگ ماهی دیگه تو خیابونای شهر نمی پیچه و زرق و برق شادی تو چشمای مردم این شهر دیده نمی شه...

اما من این روزا رو دوست دارم، روزهای پایان سال، در حال بدو بدو ، روزهایی که باید حساب و کتاب سال گذشته رو جمع کنی و دفترت رو ببندی،من این روزها رو دوست دارم، لحظه " یا مقلب القلوب..."، لحظه ای که باید سال قدیمی رو تحویل بدی و سال جدید رو تحویل بگیری... زندگی دوباره، اهداف جدید...

تازه کردن دیدارها و عیدی که برای تو  هنوز بوی تازگی می ده...

ذوق هفت سین داری، ذوق ماهی های قرمز کوچولو که تو تنگ آب شنا می کنن، ذوق عید دیدنی و عیدی گرفتن...

دوست دارم طبق عادت همیشگی برای شروع سال جدید آرزویی برات بکنم، مثلا آرزوی شادی و سلامتی و خوشحالی، همونی که در روزهای آینده زیاد می شنوی، همونی که تو تمام تبریک ها به هم می گیم، آرزویی که بیشتر به یه عادت تبدیل شده و ناخودآگاه تو این جور مواقع رو زبون ادم ها می شینه، اما نه... نمی خوام به همین سادگی سر و ته قضیه رو هم بیارم، نمی تونم به سادگی بگم عزیزکم امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی ...

در عوض می خوام بگم هر عیدی رو که پشت سر می ذاری، بزرگ تر می شی و شاید از موقعیت های شاد بچگی دورتر بشی، شاید سختی هایی رو ببینی، شاید تو این اجتماع گنداب گرفته مجبور بشی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کنی...

برای همین می خوام آرزو کنم نه برای امسال  بلکه برای تمام سال تحویل هایی که تو زندگیت خواهی دید، می خوام آرزو کنم برات که حتی تو اوج خستگی و درموندگی راه خودت رو بی دردسر پیدا کنی، سرت رو بالا بگیری و با رضایت مشکلات رو پشت سر بذاری،

می خوام آرزو کنم برات وقتی تو این اجتماع با گره های کوری که قانون و سنت به وجود آوردن رو به رو شدی یادت بیاد که همیشه تو سخت ترین شرایط فرصت هایی هست که برای شکوفا شدن تو ایجاد شده،

می خوام آرزو کنم که عاقل و با درایت باشی و فراموش نکنی که هیچ بن بستی نمی تونه جلوت رو بگیره، آرزو می کنم برات اگر به در بسته ای رسیدی یادت نره که کلیدی داره، که اگه نداشت هرگز بسته نمی شد.

برات صبر و منطق آرزو می کنم که با اینها بتونی تمام پستی و بلندی های این زندگی قشنگ اما خشن رو پشت سر بگذاری...


شاید تلخ نوشتم، برای اینکه گاهی خودم تلخ می شم،  اما می خوام بدونی که زندگی به اندازه دوران شاد کودکی شیرین نیست، من هستم، همیشه هستم تا در نقش خودم زندگی رو برات شیرین کنم، اما به زودی و به نوبه خودت از خونه جدا و وارد محیط خارج از خونه می شی و بعد محیطی بزرگتر و نامانوس تر و بعد باز هم بزرگ تر و بزرگ تر...

دوست دارم در عین لطافتی که تو خونه تجربه می کنی با سختی های زندگی خارج از دایره خانواده هم آشنا بشی تا در برخورد با اونها دست و پات رو گم نکنی... راه درست رو تشخیص بدی و قوی باشی 

برات آرزو می کنم زندگی رو اونجوری که دوست داری تو دستت بگیری و اجازه ندی تا هر کس و ناکسی خم به ابروت بیاره، برات آروز می کنم هیچ "ای کاشی" تو دلت نمونه و به همه چیز اونجوری که دوست داری برسی...

خیلی آرزو ها برات می خوام بکنم، آرزوی روزهای خوش و همه خوبی هایی که تو دنیا وجود داره...

عزیزترینم عیدت مبارک :*


فهمیدن نوشت: فهمیدم هر کسی برای کارهاش و گفته هاش دلیلی داره، چه تلخ و چه شیرین... بهتره این آدم های مریض رو درک کنیم!

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط ساناز|

اقتباسی کاملا شخصی از کتاب "مادر کافی"


تو کتاب مادر کافی خوندم: لازم نیست مادر کامل باشی، مادر کافی بودن هم کفایت می کنه!

مادر کافی بودن برای من یعنی:

"به فرزندت عشق بورز، به حد نیاز بهش توجه کن، تشویقش کن، اما زندگی ات رو حول محور "فرزند" نچرخون! بعضی وقتا به خودت بیا و به فرزندت فرصت بده تا یه چیزهایی رو تجربه کنه، بدون حضور تو، بدون ایجاد اضطراب خطر..."

 یعنی:

" به خودت احترام و برای خونه و زندگی و همسرت وقت بزار، خودت و زندگییت رو فراموش نکن، چون با این کار پیام های ناگواری به فرزندت میدی؛ اگر دختر باشه بهش میگی تو هم باید همین مسیر رو ادامه بدی، تو زاده شدی برای اینکه خودت رو فراموش کنی و فقط و فقط به دیگران سرویس بدی! اگر پسر باشه بهش میگی تو بدنیا اومدی تا کسی دست به سینه در اختیارت باشه، از خودش و علایقش بگذره تا تو بزرگ و بزرگ تر، قوی و قوی تر بشی و اون روز به روز تحلیل بره و غلام حلقه به گوشت باشه. .."

اگه این باورهای خطرناک تو ذهن هر بچه ای بشینه آینده خودش و چند نفر دیگه رو تباه کرده!

مادر کافی بودن برای من یعنی:

" کارهای بد فرزندت رو با بی اعتنایی و یا توبیخ و نه توهین اصلاح کن تا از تمام مراحل رشد و بزرگ شدنش در کنار خانواده لذت ببری، تا این مراحل بدون سختی کشیدن و بدون شکنجه شدن و شکنجه دادن سپری شه تا یه  بچه با خصوصیات رفتاری نرمال و ایده آل تربیت کنی، تا تربیت فرزندت به یک میدون جنگ شبیه نباشه..."

چرا که توهین هیچ وقت جواب نمیده و بعد از مدتی چه بسا! ارزشش رو هم از دست بده، اما توبیخ و اینکه بچه بفهمه در قبال انجام کاری از چیزی یا موقعیتی منع میشه بهش یاد میده که هر عملی عکس العملی داره و باعث میشه تا به مرور حواسش به اعمالش جمع باشه تا کمتر کار خطایی انجام بده که عکس العمل های سنگینی داره!

مادر کافی برای من یعنی فقط کافیه "کافی " باشی، لازم نیست نمونه باشی، نمی خواد کامل باشی، نیازی نیست همه چیز رو به گردن بگیری، بعضی وقتا شاید بد نباشه به فرزندت اجازه بدی پیامد کارهاش رو تجربه کنه، تحمل کنه، راهش رو خودش پیدا کنه، شاید بد نباشه بعضی وقتا ادای عصبانی شدن رو  دربیاری، اما نه با داد و فریاد، بلکه با یک نگاه جدی! چرا که جدیت بهتر جواب میده، اما خشونت هــــــــــرگز!

خشونت لزوما دست درازی و مشت و لگد نیست، توهین به بچه هم برای من خشونت حساب میشه، کوچیک کردن و زیر سوال بردن شخصیتش هم برای من یعنی خشونت... پس یادت نره جدی باش، اما خشن نــــــــــــه!



نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط ساناز|

تلویزیون داره صحنه هایی از "حضور پر شور " مردم پای صندوق های رای رو نشون میده...

یه دختری رو در تصویر می بینیم همچین "آلا مد"! می گه : " ما اومدیم به آمریکا بگیم هستیم، بودیم و خواهیم بود" ...

در این روز از مبارزه با بد حجابی خبری نیست! دختری که من دیدم در حالت عادی از کنار در مسجد هم اجازه نمیدادن رد شه. ولی حالا تو خود مسجد جلوی صندوق وایستاده میخواد به آمریکا بگه که ما هستیم، بودیم و خواهیم بود!

خوب دوست عزیز شما با این موهای بیرون ریخته، ارایش رنگ به رنگ و اون چکمه ها و پالتوی کوتاهی که تنته در اولین فرصت سر از وزرا در میاری... احتمالا اون روز دور هم نیست،همین فردا یا پس فردا!


یه آقایی رو باز تو تصویر داریم با "فوکول کراوات"! می گه: ما اومدیم برای شادی رهبرمون رای بدیم!

خوب دوست عزیز شما هم با اون فوکول کراوات آب خوشگلی که زدی باید بدونی رهبر مطمئنا از دیدن این آیکون فرهنگ غربی ابروهاش تو هم میره، ولی خوب کارت پسندیده است، اجرت با خدا!


این بار هم خانومی رو در تصویر داریم با چتری های شرابی که میگه مملکتمونه و براش رای می دیم!

خانوم عزیز شما هم بد نیست اول اون چتری های خوش آب و رنگت رو بکنی تو روسری تا کسی به گناه نیفته، ولی رایتون مبارک باشه، ایشالا ترتیب اثر داده میشه!


خانوم چادری رو میبینیم که می گه: 6 ماه تمام گفتن تو این روز نیاین بیرون، بمونین خونه، ولی ما اومدیم و می بینیم که خدا رو شکر مردم حضور پر شوری دارن!

دوست عزیز شما چطور؟ شما که اومدی بیرون آیا رای هم دادی یا نه فقط روز جمعه ای اومدی ببینی مردم حضور پر شوری دارن یا نه؟

....

خلاصه که من گیج شدم، نمیدونم چه جوری باید جوابگوی این همه تضاد برای ذهن کنجکاو دخترم در سال های آتی باشم؟

نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط ساناز|

قاشق و چنگال دست گرفتن، با لیوان و نی چیزی خوردن، مسواک زدن، شونه کردن موها، دستشویی رفتن، شستن دست ها،  جوراب و لباس پوشیدن، پاک کردن دهن با دستمال، درست خوابیدن، حتی ساندویچ خوردن و ...

همه و همه شاید جز اولین و ابتدایی ترین کارها به نظر برسه، اما جون مادر بالا میاد تا اینها رو یاد بچه بده! دیدم که می گم ...


خوشحال نوشت: دارم یه ترجمه در مورد عکس ها و تصاویر روی اسکناس ها تو دنیا انجام میدم، تا حالا هیچ ترجمه ای اینقدر برام خوشمزه نبوده :)

نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط ساناز|

خاله عزیز، وقتی داری بچه رو تاب می دی و یه کم تاب تند می شه مدام نپرس ترسیدی؟ می ترسی؟ نترسی ها...!می بینی که بچه هنگ طوری نشسته و جیکش در نمیاد، با این کلمات حتی اگه ترس هم نداشته باشه تو داری بهش تحمیل می کنی که این الان ترس داره، باید بترسی، بتــــــرس! امتحان کن، یه بار با همین سرعت تابش بده و خودتم بالا پایین بپر، بخند می بینی که پا به پات می خنده و ریسه می ره!

یا شما دوست عزیز، وقتی راجع به کسی حرف می زنی و همه جا می گی اون تنبله، ک...ن درس خوندن نداره، یه صفحه کتاب هم نمی تونه بخونه چه برسه به جزوه 100 صفحه ای! داری ناخودآگاه بهش تحمیل می کنی که تو توانایی تمرکز کردن نداری، درس رو هم که اصلا فکرش رو نکن! بیچاره اگر یه بار هم بخواد یه صفحه مجله بخونه با یادآوری حرف های تو پرتش می کنه کنار !

یا وقتی می گی فلانی از آب می ترسه، از ارتفاع می ترسه، از تنهایی می ترسه، از تاریکی می ترسه و ...به مرور واقعا این ترس رو تو دلش می کاری، بدون اینکه متوجه باشه و خودت متوجه باشی، یواش یواش این ترس تو وجودش رشد میکنه و به یقین می رسه و مطمئن می شه که آب، ارتفاع، تاریکی، تنهایی و ... واقعا ترسناکن...

پس بار معنایی کلمات رو از یاد نبر، مثبت فکر کن، مثبت حرف بزن؛ چون زبان تو آینه فکر و ذهنته و نگرشت رو به دنیا شکل میده...


فهمیدن نوشت: فهمیدم باید خیلی چیزها رو گذاشت و گذشت...

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط ساناز|

میدونی شاید آرومم، شاید به نظر قوی میام، شاید به روم نمیارم؛

شاید گله نمی کنم، شاید راضی ام، شاید با همه نامردی ها کنار می یام...

شاید...


ولی یه چیزی رو نمی دونی!

اینکه گاهی واقعا دلم میخواد دنیا وایسته، واقعا دلم میخواد پیاده شم! 


بگو وایسته فقط  برای چند دقیقه...

قول می دم دوباره سوار شم،

تو همون ایستگاه قبلی، تو همون نقطه قبلی...

با انرژی دوباره...

قول می دم ...

تو فقط بگو وایسته، حتی تنها برای چند دقیقه!



نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط ساناز|

یه روز همین جوری نشسته بودیم که گفتیم شاید بد نباشه ویدیوی "قطار میوه ها" رو با هم تو یو.تیو.ب نگاه کنیم. قبلا ویدیوی "قطار الفبا" و قطار" اعداد" خوب جواب داده بود...

نشستیم و ویدئو رو Play کردیم و منتظر معجزاتی که قرار بود رخ بده...

میوه اول: Apple          دخترک تکرار می کنه: اَبِل abel

میوه دوم: Orange       دخترک تکرار می کنه: اُنِنج onnenj

میوه سوم: Banana      دخترک تکرا می کنه: پانانا panana ... یه مکث و یه جیغ: نــــــــــــــــه موزانا

قیافه من: !!!

باقی برنامه هم به دلیل خنده های من و چلونده شدن دخترک تا اطلاع ثانوی به تاخیر افتاد...


قطار میوه ها:

http://www.youtube.com/watch?v=fwQaf3qK25Y

قطار اعداد:

http://www.youtube.com/watch?v=SkXfvAjZjFk&feature=relmfu

قطار الفبا:

http://www.youtube.com/watch?v=78adKwdgjdY


نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط ساناز|

یادش به خیر، مادربزرگم که جنگ و قحطی و هرج و مرج و شلوغ پلوغی رو تو روسیه دیده بود تو خونه اش در هر کمد و گنجه ای رو که باز می کردی کلی خرت و پرت به چشم می خورد: حبوبات، روغن نباتی، قند و شکر، بیسکویت، تاید و صابون، پنبه و دستمال کاغذی و ...


این روزا گاهی فکر می کنم شاید بد نباشه من هم برای دخترم یه چیزایی تو خونه داشته باشم!

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط ساناز|

وقتی می فهمن تو مادری، یه جور دیگه نگاهت می کنن، یه جور دیگه باهات رفتار می کنن، یه توقع دیگه ازت دارن، یه جایگاه دیگه بهت می دن، حتی نزدیک ترین هات...

نوع رفتارت، حرف زدنت، تفریحاتت، مهمونی هات و رفت و آمدات باید فرق کنه، حتی فیلم هایی که می بینی، کتاب هایی که می خونی و مجله هایی که ورق می زنی و لباس هایی که می پوشی...

ولی می دونی چیه؟ میخوام یه اعترافی بکنم... از خدا پنهون نیست، از تو چه پنهون که من همچین بدم نمیاد گاهی یه کم از این دنیای مادرانه دور بشم و مثل قدیما رفتار کنم، مثل قدیما شیطنت کنم و بالا پایین بپرم، مثل قدیما ... !!!

ولش کن ;) ...


فهمیدن نوشت: فهمیدم به حضور ( گاه گاه) بعضی آدما تو زندگیم باید شک کنم!


نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط ساناز|


آخرين مطالب
» زندگی با کودک درون را دوست می دارم ...
» عید در راه است...
» نکات تربیتی 2 : جدی باش، اما خشن نـــــــــه!
»
» آموزش های ساده، ولی جون گیر!!!
» نکات تربیتی 1: به بار معنایی کلمات توجه کن عزیزم!
» من میخوام پیاده شم!
» روزانه های من و دخترم...
» غیرقابل پیش بینی...
» از خدا پنهون نیست، از تو چه پنهون...

Design By : Pichak